1/ آغاز؛ خوش آمدی

بسم الله ...

رَبَّنَا هَبْ لَنَا مِنْ أَزْوَاجِنَا وَذُرِّیَّاتِنَا قُرَّةَ أَعْیُنٍ وَاجْعَلْنَا لِلْمُتَّقِینَ إِمَامًا

انتظار به سر رسید؛ بالاخره بانوی اردیبهشتِ خانه ما، آمد.

اینکه فاطمه کوچک خانه ما، ساعت 11:40 صبح چهارشنبه ای به دنیا آمد که روزِ مادر بود، روز تولد بانوی عالم هستی بود، را خیلی دوست داریم. شکرِ بیکران ...

خوش آمدی برگِ گلِ بابا؛ فقط خدا می داند که با دیدن چشمانت چه محبتی در دلم شعله کشید. همه ی حال و روزم بدون حجاب، برای آن ها که بیمارستان بودند، و آن هایی که تلفنی در آن لحظات من را دیدند، معلوم بود.

چقدر خوب که پیامک های پدر هست؛ که من این ها را برایت بنویسم:

رسیدن گل و نرگس به خیر و نیکی باد!

دل را مجال نیست که از ذوق دم زند *** جان سجده می کند که خدایا مبارک است

×××××××

پی نوشت: در جستجوی فراغتم که بعد از بازی با شما و جناب نورچشمی و بعد از زندگی با بانو، کمی به ظاهر این دفترچه مجازی برسم. نقدا بپذیر لطفا.

دوستت دارم بابا


/ 22 نظر / 23 بازدید
نمایش نظرات قبلی
تنها

سلام مبارک باشه آقا مجید عزیز دلمون رو شاد کردی فاطمه داشتن حال و هوای غریبی داره اینو میتونی از اونایی که داشتن و دارن بپرسی فاطمه ها از اول عالم بابایی بودن - اونقدر بابایی بودن که ام ابیها شدن بیشتر از قبل دوست دارم آقا مجید سلام به بانو برسون بچه هارو ببوس

مالمیر

سلام یکی از دوستان آدرس وبلاگتونو بهم دادن تبریک فراوان امیدوارم همیشه خانواده ای سالم موفق و شاداب باشید:)

صدوقی

تبریک میگم آقای احمدی واقعااااااااااااا دختر زیبا و شیرینیه...خدا حفظش کنه و خوشبخت بشه. احساسات یک پدر رو خیلی زیبا بیان کرده بودین. یاد پدر خودم افتادم آخه منم هم اسم دختر شما هستم. موفق باشین

مه ناز

خب فاطمه خانوم ِ زیبا... شاید سال های سال بعد بیای و این پست ها و کامنت ها رو بخونی... اگه اومدی و خوندی: دلم می خواست بیشتر بغلت کنم وقتی اومده بودی خونه ی ما، اما خب نشد، محمد صالح که احتمالا حالا که ممکنه بخونی، برای خودش مردی شده، هی فکر می کرد بهش بی توجهی شده و مدام می گفت بریم نقاشی بکشیم... خلاصه ما رفتیم نقاشی کشیدیم با میم صاد ولی دلمان پیش ِ شما هم بود! بزرگ که شدی، حتما هنوز هم دوست داشتنی هستی... فقط خواستم بنویسم ما یواشکی دور از چشم میم صاد کلی با شما حرف زدیم... روز به روز داری زیباتر می شوی...

مه ناز

من اگه بزرگ شم و جای فاطمه هم باشم، احتمالا ناراحت می شم از اینکه برای میم صاد این همه نوشتید و برای فاطمه ننوشتید... خیلی نمی دونم حتی میم صاد وقتی بزرگ شه، چقدر ممکنه که اون وبلاگ رو بخونه، اما خب تقریبا مطمئنم که فاطمه نوشته هاتون رو بیشتر خواهد خوند... دخترها یکمی خاطره بازترند... و البته شلوغی های زندگیتون رو هرچند درک می کنه، اما خب یکی دو سه ماه یک بار میشه نوشت مگه نه؟ من کاری ندارم که اینجا می نویسید یا یه جای دیگه، یا حتی یه دفتری آلبومی چیزی شاید داشته باشید برای ثبت ِ خاطره ها و عکسای فاطمه... اما خب منظور اینکه دخترا خیلی خاطره باز ترند... بیشتر براش بنویسید...

خاله فاطمه کمیلی هستم (خاله بزرگ حسین جون ،یادتون هست؟(

سلام جناب احمدی وفرشته خانوم عزیز امن تولد دختر خانوم قشنگتون رو دیر مطلع شدم ....بسیار تبریک خوش قدم باشه که هست با این نام قشنگش ...خیلی نازه ...کپ داداش مهربونشه ...خدابراتون ببخشه پیروز باشین.

اردکانی

سلام تبریک میگم .....

مجنون منتظر

رسیدن این گل کوچولو با تاخیر خیلی زیاد تبریک می گم ... ولی شما نه این وبلاگ رو به روز می کنید نه اون یکی رو ... ما هم بی خبر از شما ...

مامان

فاطمه من؛ نه ماه و نیمه که خونه ما رو با وجودت زیباتر کردی. عاشقانه دوستت دارم اگه نمیرسم اینجا برات بنویسم، خودت از همه بهتر میدونی چرا! تمام روزم تقسیم تو و داداش و باباست. و اگه چیزی اضافه بیاد واسه پدر و مادر و بقیه! البته کتمان نمیکنم که فهم دیگری هم برام رخ داده و منجر به کمتر نویسی شده... اینکه عمل آدم بیشتر تاثیر داره تا حرف! با همه این حرفا، باز تلاش میکنم بیشت

مامان

بیشتر وقت بذارم دوست دارم دخترک نازنینم[ماچ]