ناز فاطمه ی من...عزیز دلم ... دختر گلم؛

نمی دونم چرا اینجور شد؟

راستش وقتی که خوب نگاه می کنم می بینم از اول همین طور بود...

و من دلم برای خودم می سوزه که چرا هنوز اونجور که دلم میخواست و دلم می خواد با تو خلوت مادر و دختری نداشتم؟!!!

وقتی که در وجودم حست می کردم همیشه یه وجود بیرونی بود که نیازمندتر و محتاج توجه بیشتر من بود و وقتی هم که با حضورت زندگی من رو مادرانه تر کردی، باز همیشه این تفاوت شما دوتا بوده که توجه بیشتر من رو به سمت و سوی داداشی برده...

و من به همین خاطر دارم روزهام رو با حسرت یه رابطه ی تنهاییِ خودم و خودت پشت سر میذارم... خود خدا هم انگار این شرایط رو می خواسته و می دونسته، چون تو از روزی که به دنیا اومدی خیلی متفاوت بودی... عجیب بودی!

و من هرچی شرایط تو و داداشی رو مقایسه می کنم، تو رو مستقل تر و با این سن و سال کم بزرگتر و فهمیده تر از سن مشابه داداشی می بینم.بعضی وقت ها هم به بابا میگم: فاطمه خیلی جلو افتاده است!!! یعنی اصلا تفاوت دختر و پسر همینه انگار...

به خاطر همینم هست که خیالم بابت تو راحته... یعنی همین موضوع منو آروم میکنه. تو اونقدر زمینه ی درک و فهم داری که من با وجود دادا محمدصالح و همه ی مسئولیت هام واسه ی تو یه مادر کافی هستم. یعنی برات کم نمی ذارم ولی اینجوری هم نیست که همه ی وقتم مال تو باشه. البته حضور خود محمدصالح واسه تو یه جبرانه! توی بازی ها،حضور او خیلی برات مهم و هیجان انگیز و دلگرم کننده است.و تو چه ظریف و زیبا همه ی اینها رو به من و به خودش می فهمونی...عاشقتم دختر

البته عکس های کمی از تو داریم و اونم به خاطر اینه که داداش دوربین رو برای چندمین بار خراب کرده.عکس های توی گوشی بابا هم که با کیفیت بود، دست آقا دزده است. خلاصه اینکه حسرت های من واسه این روزهای تو زیاده فقط امیدوارم با بزرگتر شدنتون مسئولیت داداشی رو به بابا بسپارم و من فرصت و مجال جبران برای تو رو پیدا کنم.

درسته که من مادری رو با حضور داداشی تجربه کردم، اما با وجود نازنین تو مراتب و درجات خیلی خیلی بالاتری از مادری و انسانیت رو درک کردم. صبر من، تحمل من، مدیریت زمان و حتی خانه داری من وافعا با حضور تو متحول شد. تو بهترین هدیه ی خدا توی روزهای تنهایی من بودی.تو برکت زندگی من و بابامجید و حتی داداشی بودی و هستی.همه مون خیلی دوستت داریم...به قول مه ناز:زندگی!

اینجا هنوز خیلی مو نداشتی!