هو الحبیب؛ هو المحبوب

از زمان تولدت که در سالروز تولد ِخاکی ِ بهانه ی وجود، رخ داد تا به امروز که سالروز هجرتِ اوست ... صدها حادثه و خاطره و زندگی برای ما در کنار تو، ایجاده شده فاطمه جان

* 11 اردیبهشت نود و دو آمدی؛ امروز 14 فروردین نود و سه است

* پر از حادثه ها، آزمایش ها و نشانه ها بودی برای ما. تمام ِ برکتی دختر. بزرگ تر که شدی دوست دارم برایت تعریف کنم که برای من ِ من چقدر خوب و موثر بودی. چقدر با تو قد کشیدم فاطمه ... چه موانعی در این اقیانوس بود و حواسم نبود و با بودن ِ تو دیدم؛

* به شوخی به بانو می گویم که نود و دو، نود و درد بود ... همه اش یک طرف؛ این پارسال ِ 4نفره ی ما هم یک طرف. اما ما به دردهایمان خوشحالیم. به قول بانو که الان دارد جزوه های رشد ِ پارسالش را مرور می کند، رشدها همیشه همراه دردها و ابتلاها ایجاد می شوند ...

* دخترم از آن یازدهمین روز اردیبهشتِ حضور تو، تا الان یازده ماه می گذرد و تو چقدر تغییر کردی و بزرگ شدی:
        ○ نوروز ِ امسال بعد از «حول حالنا» بلند شدی و راه رفتی.
        ○ دیگر تو هم با پسرک همدست میشوی برای اینکه نگذارید مشق های پدریم را بنویسم و اینطوری می شود که وبلاگ هایتان را حکایت های خالی پر می کند.
        ○ بعد از حساسیت های دوره شیرخوارگی، حالا دیگر مائده آسمانیِ خانه ی ما به مائده های زمینی خیلی خیلی علاقه مند است. مثل ِ خودمی بابا؛ خوردنی خیلی دوست داری. (بزرگ تر که شوی شاید باز هم مثلِِِِ ِ من قَدر نگه داشتن برایت سخت شود)
        ○ سومین روز فروردین امسال هم سومین دندانت بیرون آمد. یادش به خیر ... خاطره اولین دندان ِ پسرک چقدر برایِ او درد و برای ما درس داشت.

* شرمنده ایم بابا؛ سرعتِ زندگی ِ پر مساله ی ما با حضور شما اینقدر زیاد شد که تکالیفمان به تعویق افتاد. میدانی فاطمه؛ اندازه های ما محدود است. مثل ِ زمان؛ مثل ِ دنیا. فقط مسیر نامحدود است؛ امید نا محدود است. با همین امید، امروز با شما گفت و گو می کنم. و البته امیدوارم که خدای ِ عزیز ِ نامحدود، کسری ها و قصورهای ما را در مورد شما و همه چیز جبران کند.

* قطعا همین طور است؛ سالی که گذشت در کنار ِ تو درس هایی آموختیم. شکوفه های تازه ای از آگاهی در وجودمان رویید. یکی شان همین بود. من چقدر خوب دیدم که انگار فقط خدا نشسته و کسری ها را جبران می کند. از همان روزهای کودکی و قبل از آن تا همین الان، دست مهربانش بر فراز همه دست ها، نوازشگر ِ همه ی حالات ِ من بوده و ظاهرا برنامه ها دارد مربی ... (لابد برای فاطمه هم همینطور است)

* این روزها همراه با بانو نامه های بلوغ ِ آقا صفایی را می خوانیم. آقای صفایی برای محمدش نوشته بود که:
«تو یک بار از مادر متولد شدی و این بار باید از خودت بیرون بیایی، از نفس، از غریزه ها، از عادت ها متولد شوی. که عیسی می گفت: لا یلج فی الملکوت من لا یولد مرتین. کسی که دو بار متولد نشود، به ملکوت خدا راهی ندارد»
در جستجوی بیرون آمدن از خودیم. زایش هم سخت است؛ درد دارد. داد دارد.
همه اش فکر می کنم که دیر شده بابا. خیلی دیر است؛ ما تازه در 28 سالگی مان دنبال بلوغیم ...

* اولین عیدت مبارک فاطمه جان. خوشحالیم به بودنت. فدایی داری بابا. بگذار عیدیِ فاطمیِ فاطمه هم از نامه های بلوغ باشد:
    آن‏طور زندگى کن که مرگ، مزاحم زندگى تو نباشد!
    و آن‏گونه بمیر، که زندگى ساز باشى!
    شاید بتوانى، در کنار «فاطمه‏» باشى!
    نامه هاى بلوغ، ص: 135

*******

پی نوشت: این حکایت با کلی مکافات در کنار فاطمه و محمدصالح، در روزهای 14 و 15 فروردین ثبت شد. جالب است که 14 فروردین هفت سالِ پیش، من و بانو رفتیم زیر ِ سقفِ خودمان.